آسیاجاذبه های گردشگرینپال

نپال از نگاه کسی که برای اولین‌بار به کوهستان رسیده


فرض کن از هواپیما پیاده می‌شوی. هنوز پایَت به زمین نرسیده، چیزی عجیبت می‌کند: هوا بوی خاک نم‌خورده و گیاه کوهی دارد. نه مثل بوی باران در شهر، نه مثل بوی جنگل‌های شمال؛ چیزی بین هر دو، اما خام‌تر.

ماشین که از شهر دور می‌شود، جاده شروع می‌کند به پیچیدن میان کوه‌هایی که انگار از میان زمین بیرون زده‌اند و هنوز خام‌اند. هیچ درختی قطع نشده، هیچ سنگی صاف‌کاری نشده. همه‌چیز طبیعی است، حتی پیچ‌های جاده.

به اولین روستا که می‌رسی، بچه‌هایی را می‌بینی که در شیب تند تپه می‌دوند بدون اینکه بیفتند. پای‌شان پابرهنه است، ولی روی سنگ‌ها مثل بز کوهی حرکت می‌کنند. زن‌ها ظرف‌های فلزی پر از آب را از رودخانه می‌آورند و روی سر می‌گذارند، اما هیچ‌کس عجله ندارد. انگار زمان در اینجا کندتر راه می‌رود.

شب که می‌شود، آسمان پرستاره نیست، غرق ستاره است. ستاره‌ها فقط نقطه‌های نورانی نیستند؛ انگار عمق دارند، انگار می‌توانی دستت را در آسمان فرو کنی و یکی‌شان را بچینی. باد از میان دره می‌آید و بوی علف سرد را می‌آورد. اگر چشم‌هایت را ببندی، فقط صدای جیرجیرک نمی‌شنوی؛ صدای رودخانه، صدای زنگوله گاوی در دوردست، صدای برگ‌هایی که از مه خیس شده‌اند… همه با هم یک آهنگ می‌سازند. آهنگی بدون ریتم مشخص، اما هماهنگ.

صبح که هوا هنوز نیمه‌تاریک است، مه از پایین دره بلند می‌شود. اول فکر می‌کنی دود است، بعد می‌فهمی خود ابرها دارند می‌آیند پایین تا روی زمین قدم بزنند. خورشید که بیرون می‌آید، قله‌ای برفی در دوردست روشن می‌شود. نه کامل؛ فقط نوکش. اما همان هم کافی‌ست که بفهمی چرا مردم نپال به کوه‌ها احترام می‌گذارند. چون کوه‌ها اینجا صرفاً سنگ نیستند؛ موجودات زنده‌اند. بعضی آرام‌اند، بعضی خشن. بعضی با مه حرف می‌زنند و برخی با باد.

اگر در مسیرت از کنار شالیزارها بگذری، آب را می‌بینی که مثل آینه زیر آسمان خوابیده. یک دختر کوچک با چوبی در دست قورباغه‌ها را دنبال می‌کند و هر بار که یکی‌شان در آب می‌پرد، موجی راه می‌افتد و تصویر کوه در آب می‌لرزد. آن لحظه می‌فهمی طبیعت نپال تماشا کردنی نیست؛ باید با آن بازی کرد، با آن نفس کشید.

ظهر که آفتاب به اوج می‌رسد، کوه‌ها نه سفیدند، نه سبز؛ ترکیب عجیبی از خاکستری و طلایی می‌شوند. انگار آفتاب تمام رنگ‌ها را قاطی کرده تا فقط نور بماند. اگر روی سنگی بنشینی، می‌فهمی سنگ سرد نیست؛ از گرمای آفتاب گرم شده و از رطوبت مه نرم.

قبل از غروب، باد دوباره برمی‌گردد. این‌بار تندتر. پرچم‌های رنگی که در مسیرها آویزان هستند، در هوا شروع می‌کنند به رقصیدن. تو زبان‌شان را نمی‌فهمی، اما واضح است که چیزی را به باد می‌گویند.

شب که دوباره می‌رسد، اگر به آسمان نگاه کنی، شاید همان ستاره‌ای را ببینی که صبح در آب شالیزار افتاده بود. شاید همان کوهی را ببینی که ظهر مثل آتش روشن شده بود. آنجا می‌فهمی نپال را نمی‌شود فقط دید؛ باید در آن حل شد.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا