بندر تاریخی اونفلور فرانسه را بشناس
اونفلور ؛ شهری کوچک در نرماندی فرانسه که هر مسافر عاشق زیبایی و آرامش را جادو میکند. این بندر تاریخی مثل یک نقاشی زنده است؛ انگار کسی با دقت و ظرافت، رنگهای آبی دریا، قهوهای چوب، خاکستری سنگ و سبزی طبیعت را کنار هم چیده تا تصویر کاملی از رؤیا بسازد. وقتی پا به اونفلور میگذاری، اولین چیزی که نگاهت را میرباید، بندر قدیمی آن یعنی Vieux Bassin است. ردیف خانههای بلند و باریک با نمای چوبی و سنگی در کنار آب ردیف شدهاند، و قایقهای سفید و قایقهای بادبانی آرام روی آب شناورند. صدای مرغهای دریایی با صدای دور موتور قایقها قاطی میشود و نسیم نمدار دریا روی صورتت مینشیند. اینجا جایی است که باید آهسته قدم بزنی، تند نروی، چون هر لحظهاش ارزش مکث دارد.
خیابانهای اونفلور باریک و سنگفرش هستند و هر گوشهاش بوی تاریخ میدهد. وقتی در کوچههای قدیمیاش راه میروی، احساس میکنی زمان عقب رفته و تو در قرن هفدهم قدم میزنی. خانهها با تیرهای چوبی مشبک ساخته شدهاند، مثل خانههایی که در افسانهها میخواندیم. بعضی از آنها کج و معوجاند، انگار سالها روی پایههایشان جنگیدهاند اما هنوز با غرور ایستادهاند. در پشت بامهای شیروانی شکل، پنجرههای کوچک با پردههای گلدار دیده میشود. شاید کسی همان لحظه پشت پنجره نشسته و دارد با کنجکاوی توریستها را نگاه میکند!
در میان این کوچهها ناگهان به کلیسای شگفتانگیزی میرسی: کلیسای سنتکاترین (Saint Catherine’s Church). وقتی به آن نزدیک میشوی، ناگهان متوجه میشوی که این کلیسا با سنگ ساخته نشده؛ بلکه تقریباً تمامش چوبی است! و جالبتر اینکه معمارانش کشتیسازها بودهاند، نه معماران کلیسایی. وقتی وارد میشوی، سقف کلیسا مثل بدنهی یک کشتی وارونه است. ستونهای چوبی بوی تاریخ میدهند و نور ملایمی از پنجرهها میتابد. اینجا ترکیبی از روحانیت، هنر و سادگی است.
اگر در یک روز صاف به تپههای اطراف بروی، میتوانی به تپه مونژولی (Mont-Joli) برسی؛ جایی که منظرهای تماشایی از کل شهر زیر پایت پهن میشود. بندر، رود سن که آرام وارد دریا میشود، خانههای متعدد، مزرعهها و آسمان پهناور… همه در یک قاب. اینجا جایی است که آدم میخواهد بنشیند، چشمهایش را ببندد و فقط صدای باد را بشنود.
اونفلور همیشه الهامبخش هنرمندان بوده. بسیاری از نقاشان امپرسیونیست، مثل مونه و بودن، سالها در این شهر زندگی یا کار کردهاند. نور این شهر خاص است؛ گاهی نقرهای، گاهی طلایی، گاهی مهآلود. همین نور خاص باعث شد نقاشها عاشقش شوند. هنوز هم میتوانی در گوشه و کنار، گالریهای کوچک هنری پیدا کنی. بعضیشان کارهای مدرن میفروشند و بعضی تابلوهایی شبیه همان نقاشیهای قدیمی از قایقها و خانهها. شاید تو هم وسوسه شوی که قلممو دستت بگیری و چند خطی از این زیبایی را ثبت کنی.
طبیعت اطراف اونفلور هم شنیدنی است. اگر مسیر را کمی ادامه دهی، به ساحلهای طولانی شنی میرسی که ماسههای نرم زیر پایت جیرجیر میکنند. آب دریا سرد است ولی زلال. بعضی خانوادهها با بچهها میآیند و قلعه شنی میسازند، بعضیها فقط روی ساحل دراز میکشند و آسمان را تماشا میکنند. در روزهای مهآلود، افق دریا و آسمان یکی میشود و انگار جهان در مه حل میشود.
اونفلور فقط زیبایی بصری نیست؛ حس و حالش مهمتر است. اینجا شهری نیست که با عجله از آن عبور کنی. خودش تو را وادار میکند که کند شوی. حتی اگر اهل سکوت نباشی، ناگهان میبینی که آرام شدهای. شاید دلیلش صدای آب باشد، شاید رنگ خانهها، شاید آرامش مردم محلی که انگار هیچوقت عجله ندارند.
در میدانهای کوچک شهر، گاهی نوازندههایی محلی موسیقی اجرا میکنند. صداهای ساز با صدای امواج قاطی میشود و هوا را پر میکند. اینجا اگر روی یک نیمکت بنشینی و فقط تماشا کنی، کافی است. نیازی به هیچ کاری نیست؛ هونفلور خودش برایت برنامه دارد: دیدن، شنیدن، حس کردن.
یکی از لذتهای این شهر، گشتن در بازارهای محلی است. بساط فروشندگان پر است از پنیرهای محلی، ماکارونهای رنگی، مرباهای دستساز، و شیرینیهایی که بویشان از چند متر دورتر آدم را وسوسه میکند. در بعضی مغازهها صابونهای گیاهی و شمعهای دستساز میفروشند. حتی اگر خرید نکنی، فقط نگاه کردن به بستهبندیهای خوشرنگشان شادی میآورد.
شب که میشود، بندر روشن میشود. نور چراغها در آب میلرزد و انعکاس خانهها چند برابر میشود. بعضی قایقها با چراغهای کوچک تزئین شدهاند. شهر ساکتتر میشود ولی زیباتر. اینجا شب برای خواب نیست؛ برای تماشا کردن است.
اگر دنبال جایی هستی که در آن واقعاً آرام شوی، در عین حال از زیبایی خسته نشوی، هونفلور انتخابی بینظیر است. نه شلوغی شهرهای بزرگ را دارد و نه سکوت خستهکننده روستاهای دورافتاده را. اینجا تعادلی است کامل از زندگی و آرامش. شهری که میتوانی در آن قدم بزنی، فکر کنی، لبخند بزنی… و حتی اگر تنها باشی، احساس نکنی تنها هستی.
هونفلور شبیه یک شعر است؛ شعری که باید آن را نه خواند، بلکه با پا و نفس و نگاه تجربه کرد. اگر روزی به فرانسه رفتی، اجازه نده چنین جواهری از دستت برود. این شهر کوچک، روح بزرگی دارد.




